دل نگران - اشعار فیروز بشیری

نوشته شده توسط سعید سوار on . Posted in اشعار فیروز بشیری

دلبرم  رفته  سفر  دل     نگرانم   چه   کنم

نام او روز و شب است ورد زبانم چه کنم

چونکه او بار سفر بست ز کوی من  زار

تار گردیده  همه  روز و شبانم  چه  کنم

بر جوانیش  خدایا  ز کرم  رحمی کن

مهر او رفته درون تن وجانم چه کنم

یار ما سرو روان است که اندر پی او

بهر دیدار به هر سوی روانم  چه  کنم

شاد بودیم وجوان در براو روز وشبان

من به این پیری واین قد کمانم چه کنم

او ز بهر من ومن نیز غزل خوان بودم

تا که او رفت کنون بسته زبانم چه کنم

گو به فیروزکه پایان شب هجران برسد

او بگفتای که من دل  نگرانم  چه   کنم

نظرات شما