کوی یار-اشعار فیروز بشیری

نوشته شده توسط سعید سوار on . Posted in اشعار فیروز بشیری

عهد کردم که بجز بر در تو در  نزنم

جز سر کوی تو بر کوی دگر پر نزنم

 

گر بیفتد نظر من  به جمالی جز تو

ناخلف باشم اگر دیده به خنجر نزنم

 

گربخواهی که دهم جان برهت خواهم داد

سر که قابل نبود  من سخن از سر نزنم

 

جان متاعی نبود تا که دهم در ره دوست

جان به شادی دهم و حرف  مکرر نزنم

 

یک نظر کرده واین بنده تبرک بنما

جز نگاه رخ تو  حرف فراتر نزنم 

 

بود آن به که شوم با همه در صلح وصفا

بعد از این من به کسی حرف مکدر نزنم

 

کار دنیا  همه  بازیست وما  بازیگر

بهتر آنست که زبان بر سخن شر نزنم

 

جونکه فیروز وجودش همه با یاد تو است

از چه رو  درپی تو حلقه به هر درنزنم 

20/1 87 نروژ

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نظرات شما